بزرگترین اشتباه
آدمها را فقط باید پذیرفت، همانطور که هستند.
آدمها را فقط باید پذیرفت، همانطور که هستند.
ایمیل از این ایمیلهای فورواردی بود که چند دست چرخیده بود، برای همین از آشنا بودن عنوانش تعجبی نکردم. لابد قبلا برایم ارسال شده.یکی دو خط اول را خواندم، متوجه شدم نه تنها این ایمیل را من قبلا خوانده ام بلکه حتی نویسنده ی آن خودم هستم! با ترس و لرز پائین نوشته را دیدم. خوشبختانه از اسم من خبری نبود. کمی خیالم راحت شد. پس دوستم نفهمیده است که من وبلاگ دارم.
از بین دوستان قدیمی و فامیلم تقریبا کسی نمی داند که من وبلاگ نویسم. اوائل برایم اهمیتی نداشت حتی آن روزها چند بار از شوهرم خواستم وبلاگم را بخواند که گفت باشه می خونم فقط میشه خطی هزار تومان! این بود که منصرف شدم! خب خیلی گران در می آمد!
کم کم اینجا احساس راحتی کردم. بخشی از وجودم را که دوستان و خانواده ام نمی شناختند به این صفحات آوردم .به زودی پشت پرده ،خانه ی آن قسمت از روحم شد که در روابط اجتماعی پنهان است.این است که گاهی این نگرانی های کوچک نمی گذارد راحت بنویسم.نکند دوستان و فامیلم اینجا را پیدا کنند؟
اما سوال من این نیست که چرا بعد از آن سیگار می کشند و نه قبل از آن.سوال من این است که چرا داشتن تعادل اینهمه سخت است؟ آدمهایی که می شناسم یا مثل ناصر پر از شور و سرمستی و دیوانگی اند و یا مثل فریبرز با عقل و درایت و خسته کننده و یا مثل حمید بازیگوش و غیر قابل اعتماد.. چه میشود اگر مردی را بیابم که شور و احساس ناصر را داشته باشد همراه با عقل و دور اندیشی فریبرز و سرزندگی حمید؟
تازه در این اوضاع و احوال فرنوش هم هر روز با من تماس میگیرد که پس چه موقع از حمید انتقام می گیری؟ خدا شاهد است که صدبار به او گفته ام تو بگو چطوری انتقام بگیرم من اطاعت می کنم اما هر دفعه از زیرش شانه خالی می کند و کار را به من واگذار می کند. این است که می خواهم دوباره سوار هواپیما بشوم و به ناصر فکر کنم که در معبدی مشغول دیوانه بازی است بعد به دفترچه ی منظم فریبرز نگاه کنم و حوصله ام سر برود و به ایران برگردم: همینجا توی بلاگفا. می خواهم بگویم که نهایت همین است:حوصله ام سر برود، اینقدر که اجاق گاز را کثیف کند و حتی شعله را هم خاموش کند و بیاید برود توی رختخواب و بگوید شب به خیر!
بله همینطور اتفاق افتاد خیلی ساده..نه راستش فوق العاده بود. باید بگویم قابل وصف نبود.کاملا از خود بیخود شده بودم.. با آنچه می توانستم تصورش را هم بکنم فرق داشت .. او را جوری می خواستم که هرگز هیچ مردی را نخواسته ام.. سرمستی گرم و معرکه ای سرتا پایم را فرا گرفته بود.. بعد،
چند لحظه بعد ناصر داشت سیگار می کشید و نگاهم می کرد..
معلوم است که ادامه دارد!
فرنوش همچنان نقشه می کشید: چطوره با او قرار بگذاریم بعد اون دختره را هم خبر کنیم!اصلا چطوره من یکطوری باهاش دوست بشم و گوشی اش رو بدزدم! اینطوری شماره تلفن زنش به دستم میاد! می دونم چه بلایی سرش بیارم! وای بیچاره زن چنین مردی!! فکر می کنه شوهرش مشغول کاره!اصلا چطور بعضی زنها این مردها را تحمل می کنن؟ چقدر بدبختن اونا!... همانطور که به حرفهایش گوش می دادم فکر کردم آیا ما حق داریم در مورد حمید اینطور قضاوت کنیم؟ کاری که او می کردچه اسمی داشت؟ کمی تفریح؟بازیگوشی؟ دزدی؟شیطنت؟ .. یا خیانت؟ اگر از او می پرسیدیم مطمئنا می گفت( من فقط دنبال کمی هیجانم کمی شیطنت... بعد این خانوم هم کمی تفریح می کنه و تمام. هر کس میره دنبال زندگی خودش. )اگر این ماجرا بدون رسوایی تمام میشد آیا میشد از خطای حمید مثل شیطنت یک کودک گذشت؟ درست مثل بچه ای که کمی از شیرینی برادرش می خوره. اونم برادری که بهش اعتماد کرده و اونو وارد حریم زندگیش کرده. چطوره میشه یک زن را، یک انسان را در حد یک شیرینی، یک شی پائین آورد؟ پس نقش خود این زن چه می شود؟ اگر شیرینی تصمیم بگیرد که خورده شدن با دندان دیگری را هم تجربه کند چی؟ لازم است که حتما با آگاه کردن شوهرش زندگی اش را بهم بریزد؟ لازم است بچه به برادرش بگوید که با موافقت شیرینی می خواهد کمی آن را بچشد؟! اصلا مگر می شود واقعا زن را شیرینی و شوهرش را مالک او تصور کرد؟در مورد مرد چی؟اگر او هم بخواهد کاری مشابه بکند؟آیا مرد هم شیرینی و زن مالکش است؟تکلیف قرارداد ازدواج چه می شود؟تو مال منی و من مال توام و بدون اجازه و اطلاع من نمی تونی وارد رابطه ی دیگری شوی..
مادر فرنوش رشته ی افکارم را پاره کرد: آخه اصلا به شماها چه مربوطه؟ببخشیدها منظورم با شما نبود. منظورم این دختره است. سرت توی کارت خودت باشه مادر!
ترانه های نامجو، صدفی که صدای دریا می دهد..کفشهایی که سوراخ شده اند.. یقه ی پیراهنی که خوب دوخته نشده..بوی سیگار.. و کتابها.. کتابهایی که همه جای اتاق پراکنده اند..
آن شب وقتی روی تختم دراز کشیدم کتابی را که ناصر به من داده بود باز کردم..صفحات آن چه بوی سیگاری میداد...
باید بنویسم و صفحات دفترم را از کلمات پر کنم..کلماتی که چون شراب مرا مست می کنند..اگر این عقل لعنتی بگذارد، از من می پرسد برای چه عاشق ناصر شدی؟و من مجبورم برایش استدلال کنم.کدام منطقی دیوانگی را توضیح میدهد؟ناصر به طرز عجیبی همزمان احساسات آسمانی و زمینی را در من بر می انگیخت.و صادقانه بگویم که اگر افسارم را به دست این عقل دوراندیش نداده بودم اکنون زندگی عادی ام به هم خورده بود و می توانستم سرمستی و شور دیوانگی را تجربه کنم...
بگذار به ادامه ی ماجرا برگردم.. آن شب وقتی به اتاقم برمیگشتم حمید را دیدم که در گوشه ی راهرو با زنی خلوت کرده بود.زن به دیوار تکیه داده بود و حمید که یک دستش را بالای سر زن به دیوار گذاشته بود صورتش را به او نزدیک کرده و مشغول گفتگو بود. نزدیک تر که شدم از چیزی که دیدم تعجب نکردم. وقتی حمید سر میز آن زوج نشسته بود و دزدکی یقه ی باز پیراهن زن را دید می زد حدس زده بودم. مردهایی مثل حمید اگر زنی را بخواهند او را اغوا می کنند و برای رسیدن به هدف خود دروغ می گویند دلبری می کنند بی آنکه به عواقب آن برای آن زن و در صورتی که همسر داشته باشد به پاشیده شدن کانون خانوادگی او بیندیشند. اصلا این مردها زنهای متاهل را ترجیح می دهند چون زن مجردی که خواهان ازدواج و امنیت است برایشان مشکلاتی ایجاد می کند..
به هر حال فردای آن روز وقتی ماجرا را برای فرنوش تعریف کردم با خنده گفت که چطور است حالش را بگیریم؟ سرزندگی فرنوش مرا هم به هیجان آورد. بد نبود اگر کمی سرگرم می شدیم...
بله ناصر آدم متفاوتی بود. به گفته ی خودش معمولی نبود و به گفته فریبرز دیوونه بود. دیوونه از نظر آدمهای عقل گرایی مثل من و فریبرز یعنی کسی که نمی خواد سهم کار دنیوی خودش را انجام بده.کسی که براش تطابق با زندگی عادی دشواره.. آره ناصر همچین آدمی بود.در آمد ثابتی نداشت و به قول خودش اموراتش را با قرض و قوله می گذروند.اما اون دارای توانایی شگفت انگیزی بود... ناصر کلمات را می شناخت با آنها صمیمی بود و از قدرتهای پنهان درون آنها بهره مند بود.نمی دانم قبلا به شما گفته بودم یا نه ولی هیچ چیزی نمی تواند به اندازه ی کلمه مرا اهلی کند و حالا که اینها را می نویسم جای انگشتان او برگونه ام داغ است هنوز...
او بدون تماس بدون حرف و تنها با حضورش همانطور که بودمعنای راستین عشق را به من نشان داد
و ناصر...من به سویت خواهم آمد
بارها و بارها
حتی اگر میان ما
فرسنگ ها فاصله باشد
موسیقی مثل روح آدم است ابزاری برای بیان عشق و یا درد و ناخوشی..و من آن شب به روح اوگوش دادم
اما افسوس که عادت به اینهمه خوشبختی نداشتم و دلم می خواست از این سرمستی پرشور فرار کنم و برای همین خیلی زود به اتاق خودم برگشتم اما.. اما جای انگشتان او بر گونه ام داغ است هنوز..
بگذریم .... چند روزی شمال بودم و باید بگویم که هیچ چیز مثل گذشته نبود.. آفتاب درخشان تر بود و دریا آبی تر و اینها همه به خاطر حضور او در زندگیم است... گاهی آدم به آهنگی محتاج است که خود را در آن بشنود کلمه ای می خواهد که مثل قطره اشکی بر کاغذ بریزید و جای آن باقی بماند.. به کسی نیاز دارد که به او گوش دهد نه به کلماتش بلکه به اشکهایش... و بله من آن شب او را دیدم.
اما نکته ی دوم اینکه از خواندن کامنتهای شما به خصوص خصوصی هایش متعجب شدم.آخر شما فکر می کنید زنی که حدود ده سال زندگی زناشویی در کارنامه اش دارد خوابیدن با یک مرد چقدر می تواند برایش مهم باشد؟بگذارید شما را هم در تجربیاتم سهیم کنم:برای اینکه شما(زن) بتوانیداز یک همخوابگی به طور کامل لذت ببرید زمان لازم است. نه فقط روح شما بلکه بدن شما هم زمان می خواهد تا خود را با یک پوست جدید ، بوی جدید و.. تطبیق دهد... نمی شود که شما برای اولین بار با یک فردی که نمی شناسید بپرید توی تختخواب و ذهنتان اینقدر آزاد باشد که بتوانید خود را به طور کامل رها کنید. اصلا چنین چیزی غیر ممکن است مگر اینکه تحت تاثیر مواد یا الکل باشید..بنابراین منتظر تختخواب نباشید، من چیزهای بهتری برایتان دارم!
بله من او را دیدم...اما چرا لازم بود برای دیدن او از مسیر همیشگی خود دست بکشم و وارد یک کشور بیگانه بشوم؟ این هم سوالی است که من به پاسخ آن فکر کرده ام: هر چیزی که عقل را سست کند و فرد را از چنگ زمان برهاند به فراخوانی او کمک می کند.اما او نه آنطور که درافسانه ها آمده است دسته ای پیچک و برگ مو در دست داشت و نه حتی چیزی غیر عادی در ظاهر او دیده می شد. همان لباسی را پوشیده بود که در هواپیما به تن داشت.یک بلوز و شلوار ساده و نه چندان تمیز. احتمالا تنها زندگی می کرد...یک صندلی انتخاب کرد و نشست و همانطور که سیگار می کشید از بالای عینکش نگاهی به اطراف کرد. تیر نگاهش که به من خورد فهمیدم که خودش است. روز قبل برایم فقط یک آهنگساز ناشناس بود که آمده بود معابد هند را ببیند اما امشب او همان کسی بود که باید می آمد تا من بتوانم از من عاقل خود دور شده و چون کودک با چشمانی گشاده با زندگی روبرو گردم..
کسی که من اینهمه راه برای دیدن او آمده بودم در هواپیما صندلی جلوی من نشسته بود. باید بگویم هرگز کسی را ندیده ام که به اندازه ی او حیات کلمات را باور داشته باشد...
پی نوشت: یک سری اینجا بزنید:وبلاگ مسکالین